گذشتم من ز چشمانت نمی خواهم تو را دیگر
نپرس از من دلیلش را تو می دانی چرا دیگر
نمی مانم به راه تو به چشم منتظر شاید
ببینی یا نبینی تو که جویی حال ما دیگر
تو گر زیبا و طنازی، برو خوش باش من رفتم
مگر در خواب بینی تا بپرسم کی، کجا دیگر
وفا و مهر و زیبایی، عجب مضحک سخن هایی
برو ای بی وفا با من مزن دم از وفا دیگر
نشد با این همه جهدم که مس را من طلا سازم
گذشتم از ، خیال باطلِ این کیمیا دیگر
نمی دانی بدان امروز تارم را شکستم من
نه از تو نه برای تو نمی سازم نوا دیگر
گذشت آن روزها که اینجا غزل بود و نگاه تو
کنون من از حصار تو شدم آخر رها دیگر
قلم را بر تو بستم من مشو دیگر تو دلگیرم
که از بامت پریدم من نمی خوانم تو را دیگر...