2777
2789
عنوان

جاری بی ادب

2063 بازدید | 33 پست

پیشاپیش عذر می‌خوام اگه طولانیه

      

بیاین یکم غیبت جاریمو بکنم ، خیلی ازش بدم میاد( البته غیبت نیست چون شما نمی شناسیدش😁)

   

دوستان جاری دومی من هم سن خودمه ، ۲۳ سالشه

البته من ۹۹ ازدواج کردم و اون ۱۴۰۲

از اول کل خانواده شوهرم یعنی مادر شوهر و پدر شوهر و حتی شوهرم با ازدواجشون مخالف بودن

می گفتن بی ادبه

ولی من می گفتم شما سخت می گیرید مگه چشه

حتی مادر شوهرم چون با مامانم خیلی راحته بهش گفته بود که یجوریه ، ولی مامانمم یجورایی طرفداری جاریمو کرد

گذشت تا برادرشوهرم باهاش عقد کرد

خرج سنگین گذاشت رو دست مادرشوهر 

جاری من دقیقا بعد از خطبه عقد از این رو به اون رو شد

مراسم عقد که گرفتن ، تو خونه دوم پدرشوهرم که قرار بود شام بیارن با برادرشوهر اومدن تو حیاط گفتن ما می‌خوایم بریم خونه بخوابیم خستمه

مادر شوهرم گفت زشته ، همه منتظر شمان ، گفت نه خستمه میرم

مادر شوهرم گفت خب حداقل بمونین با مهمان ها خداحافظی کنین ، گفت مگه من سلام کردم که بخوام خداحافظی کنم

رفتن خونه 

شروع کرد بعد عقد با برادرشوهر سومیم کل کل کردن و بهش تیکه می روند ، مثل بچه کوچیکا

من هنوز اینجا تو چشمم سیاه نشده بود

تولد پسرم بود منم فقط جاری و مامانمینا و مادر شوهرمینا رو دعوت کردم 

عصر که شد گفتم خب تولد جاری هم هست بریم یه کیک بگیریم خونه مادرشوهر سوپرایزش کنیم ، با خودم می گفتم چون بچه طلاقه و رابطه ش زیاد با مامان و باباش خوب نیست و اینا حداقل یکم احساس دلگرمی بکنه

تولد گرفتیم ، سوپرایزش کردیم ، همه حتی خانواده من براش کادو گرفتن

رسید تا عقد برادر شوهر سومم

شب عقد با چادر مشکی اومد نشست وسط مجلس و سر تو گوشی و با کسی حرف نمیزد ، تا اینجا هم اگه مادر شوهرم چیزی بهش می گفت من می گفتم تازه از شهرشون اومده وقت نکرده بره لباس بگیره 

همه می گفتن چشه ، چرا اینطوریه ، چرا محل کسی نمی‌ذاره ، چرا سرش تو گوشیه

وسط مراسم پاشد رفت خونه خاله شوهرم گفت من خستمه ، گرممه ، حوصله ندارم

اونجایی از چشم من افتاد که مامانم گفت این جاری تو چند بار تو عقد از جلوی من رد شد ، تو چشم من نگاه کرد ولی حتی یه سلام باهام نکرد

اینجا دیگه خداوکیلی بهم بر خورد

خونه مادرشوهرمم که مامانمینا میان تو اتاق می شینه ، بیرون نمیاد سلام بکنه ، ولی بلند برادر شوهرمو صدا میزند بره پیشش ، این رفتارشو خودم چند بار دیدم

امشب هم دقیقا همین اتفاق افتاد

من خیلیییی عصبانی شدم 

من و خانوادم خیلی بهش احترام گذاشتیم 

من هر وقت مادر شوهرم مخالفت می‌کرد به آرومی سعی می کردم مجابش کنم که وقتی همدیگه رو دوست دارن بهتره بذارید با هم ازدواج کنن

جوریه رفتارش که وقتی برادر شوهر سومم خواست ازدواج کنه پدر شوهرم گفت زن این برادر شوهر سومم هرچی باشه از اون دومیه بهتره

قشنگ جلو خاله ها و شوهر خاله های شوهرم زبون می‌کشه 

دیگه حالم ازش بهم میخوره 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

 ب کاریش کاری نداشته باش همه ک حوصله ندارن  دم ب دیقه حرف بزنن بعصی تاحالا خودشونن همینجوری خوشن زیاد وارد بحثا نمیشن بعدشم منن حرکت بدی نخوندم ازش فقط هی میگفتی سلام نمیده و پیشتون نمیاد خوب هرکی با یجوری آدمی برمیخوره شاید دغدغه هاش باشما فرق داره حوصله هم صحبتی نداره  بزار توحال خودش باشه البته نمیتونم قصاوت کنم چون من برخوردی نداشتم باهاشون تاحالا وشاید بیشتر ازاین حرفاست کاراش ولی خب درکل ولش کنید معلومه زیاد اهل معاشرت نیست

....

وقتی به مامان و بابام این بی احترامی رو کرده نمی تونم از فکرش در بیام

توهم بی احترامی کن محل سگ نده اینقدر بدم میاد از اینجور ادم 

منم جاری دارم ایینجوری بود اولش  کل خانواده گفتیم محل سگ نمیزاریم بهش 

محلش نزاشتیم یکم ادم شد البته یکما

دیگه کنکوری نیستم. یه دانشجوی دندون 🦷

آپاندیسش رو عمل کرد

خونه مادر شوهرم بود کلا ، خودش و مامانش 

مادر شوهرم خیلی بهش رسیدگی کرد ، من چون طبقه بالای مادرشوهر هستم می فهمم

بعد پرو پرو به برادر شوهرم گفت به مامانت خیلی وابسته ای ، وابستگی تو کمتر کن

خیلیییی خونه مادرشوهرم میاد 

حتی وقتی صیغه بودن هم شب و روز اینجا بود

بعد ساعت ۲ ظهر بیدار می شد ، دست و سیاه و سفید نمیزد

حتی یه بار مادر شوهرم صداش کرد که بیاد سفره رو پهن کنه خانم اصلا محلش نذاشت

عجب آدم رومخیه .خدا رحم کنه .این ازوناست که بعد عروسی کلا برادر شوهرتو از خانوادش ببره .تا الان هر کار کردی از رو شعور و شخصیتت بوده ازین پس دیگه باش عین خودش برج زهر مار .بعضیا لیاقت محبت ندارن 

ب کاریش کاری نداشته باش همه ک حوصله ندارن دم ب دیقه حرف بزنن بعصی تاحالا خودشونن همینجوری خوشن زیاد ...

برعکس زبونش خیلی درازه

اومد خونه مادر شوهرم مدتها موند بعد گفت من تا وقتی خونم آماده نشه همینجا می مونم

حتی رختخوابشو جمع نمی کنه 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز