جونم برات بگه من عروسی کردم 14سالم بود اولین بار قیمه پختم تا اونروزم دست به سیاه وسفید نزده بودم خلاصه ده دقیقه اخر لپه رو ریختم اوردم سر سفره
وای وای دندونت میشکست
شوهر خدا بیامرزم ی لپه بر داشت گذاشت زیر لاله گوشم فشار داد دردم گرفت گریه کردم گفت اینکارو کردم تا ابد بفهمی غذا چجوری درست میشه
خیلی بدم اومد اون موقع اما همین کارش باعث شد حواسمو جمع کنم چند ماه بعد بهترین اشپز شدم
میرفتم به بهونه سبزی خوردن پاک کردن برا مادرش
دید میزدم چکار میکنه بدو بدو میمومدم بالا برا خودم درست میکردم
اخی خدا رحمتش کنه ایشالله ازم راضی باشه یموقع هایی خریت بازی میکردم