۹ سالشه. ور داشته رنگروغن ریخته رو فرش
اتاقمونم یکیه
مامانمم اومد گفت اشکال نداره بابا اگه بهش چیزی نگی نمیفهمه://
بعد من خندیدم شوخی شوخی گفتم ولی من میگم.
اونم دویید با دست کوبید رو کمرم. من نفسم قشنگ رفت. انقد درد داشت که هنوزم بغض کردم دلم میخواد گریه کنم از دردش.
رفتم بیرون. مامانم میخنده میگه تو که میدونی بی جنبه اس چرا شوخی میکنی. گفتم ینی الان حق با اونه؟ گفت نه . گفتم چرا هیچی بهش نمیگی گفت چرا اخم کردم. بعد خودش یه عالمه با خواهرم خندیدن
من ۱۸ سالمه . ۹ سال بزرگترم. کل بدنم جای چنگاش عه. هی باهام بد حرف میزنه هی اتاقو کثیف میکنه هی من باید جمع کنم
دیگه خستم دلم میخواد برم ازین خونه
خواهرم فحش میده به من بابام میخنده میگه فدای اون زبون درازت بشم...