2789
عنوان

چندمتن جالب

47 بازدید | 4 پست

❌مرغ همسایه غازه و برای خوردن غاز باید گرین کارت از همسایه گرفت


1️⃣ خوبه ما ایرانیا ارزش پولمون کمه،

ولی میوه سبد سبد میخریم!

🔺اون غربیها ارزش پولشون زیاده،

ولی میوه یه دونه یه دونه

یا یه قاچ، یه قاچ میخرن!


2️⃣ما ارزش پولمون کمه،

برنج گونی گونی میخریم

🔻اونا ارزش پولشون زیاده،

برنج یه کیلو یه کیلو میخرن


  3️⃣ما ارزش پولمون کمه،

عروسی هامون در تالار با

مهمون های بسیار زیاد

🔻اونا ارزش پولشون زیاده،

مراسم عروسی را در کلیسا

با پدر مادر عروس داماد  


  4️⃣ما ارزش پولمون کمه،

توی خونه هامون، فرش موکت و

مبل، لوازم خانگی درجه یک داریم

🔻اونا ارزش پولشون زیاده،

فقط مبل دارن با لوازم خانگی

تک نفره قدیمی!


  5️⃣ما ارزش پولمون کمه،

از میهمون با پلو کباب، چنجه،

جوجه، تنقلات، میوه، پذیرایی میکنیم

🔻اونا ارزش پولشون زیاده،

از مهمونشون  با یه چای یا

قهوه پذیرایی میکنن!


6️⃣ما ارزش پولمون کمه،

فرزندامون را با جهیزیه کامل

خونه بخت میفرستیم!

🔻اونا ارزش پولشون زیاده،

عروس، داماد با یه ساک دستی 🧰

لباس، خونه بخت میرن!


7️⃣ما ارزش پولمون کمه،

همه زنان دستبد، گردنبند،

گوشواره و انگشتر طلا دارند

🔻اونا ارزش پولشون زیاده،

ولی زنان غربی زیورآلات طلا ندارن!


8️⃣ ما ارزش پولمون کمه،

از پیر و جوون بینی و لب و

گونه و...عمل می کنن

🔻اونا ارزش پولشون زیاده،

پول برای این کارا را نمیدن!


9️⃣ما ارزش پولمون کمه،

در مصرف، دارو، مواد آرایشی،

برق، آب بنزین، عمل های

زیبایی، رتبه اولیم

🔺اونا ارزش پولشون زیاده،

در این موارد در رتبه آخرن

و...

خوش بحالشون که ارزش پولشون بالاس  

یا خوش بحالمون که کیفیت زندگمون بالاست😜


اینقدر تحت تاثیر القائات احساس بدبختی نباشیم

زنده باد ایران و ایرانی


👿 واقعیت غرب



🙀 هر آنچه که، از پشت پرده غرب باید بدانیم!!

*دارم به خانه سالمندان ميروم*


این متن توسط یک خانم نویسنده بازنشسته نوشته شده که احساسش را زمان انتقال به خانه سالمندان به نگارش در آورده است:


*دارم به خانه سالمندان میروم،مجبورم.*


وقتی زندگی به نقطه ای میرسد که دیگر قادر به حمایت از خودت نیستی، بچه هایت به نگهداری از فرزندان خودشان مشغول اند و نمی توانند ازتو نگهداری کنند،

این تنها راه باقی‌مانده است.


خانه سالمندان شرایط خوبی دارد: اتاقی ساده، همه نوع وسایل سرگرمی، غذای خوشمزه، خدمات هم خوب است.

فضا هم بسیار زیباست اما قیمتش ارزان نیست.

حقوق بازنشستگی من به سختی می تواند این هزینه را پوشش دهد.


البته اگر خانه ی خودم را بفروشم به راحتی از پس هزینه اش برمی آیم.


می توانم در بازنشستگی خرجش کنم؛ تازه ارث خوبی هم برای پسرم بگذارم.


پسرم میگوید : «پول ها و اموالت باید به خودت لذت بدهد. ناراحتِ ما نباش.»


حالا من باید برای رفتن به خانه سالمندان آماده شوم.

به هم ریختن خانه خیلی چیزها را دربرمی گیرد:


1⃣ جعبه ها، چمدان ها، کابینت و کشوها که پر از لوازم زندگی است، لباس ها و لوازم خواب برای تمام فصول.


2⃣ از جمع کردن خوشم می آمد.

کلکسیون تمبر، ده ها نوع قوری دارم. کلکسیون های کوچک زیاد، مثل گردنبندهایی از سنگ کهربا و چوب گردو و از این قبیل.


3⃣ عاشق کتابم. کتابخانه‌ام پر از کتاب است. انواع شیشه بطری مرغوب خارجی.

از هر نوع وسایل آشپزخونه چند ست دارم.


4⃣ دیگ و قابلمه و بشقاب و هر چه که می شود دریک آشپزخانه پر تصور کرد.

ده ها آلبوم پر از عکس و...


به خانه پر از لوازم نگاه می‌کنم و نگران می شوم.


خانه سالمندان تنها یک اتاق با یک کابینت، یک میز، یک تخت، یک کاناپه، یک یخچال، یک تلویزیون، یک گاز و ماشین لباسشویی دارد.


دیگر جایی برای آن همه وسایلی که یک عمر جمع کرده ام ندارد.


یک لحظه فکر می کنم مالی که جمع کرده ام، دیگر متعلق به من نیست.

در واقع این مال متعلق به دنیاست.


به این ها نگاه می کنم، با آن ها بازی می کنم، از آن ها استفاده می کنم، ولی نمی توانم آن ها را با خودم به خانه سالمندان ببرم.


می خواهم همه اموالم را ببخشم، ولی نمی توانم؛ هضمش برایم  مشکل است.

از طرفی بچه ها و نوه هایم برای کارهایم و این همه چیز جمع آوری شده ارزش آنچنانی قائل نیستند.

به راحتی می توانم تصور کنم که آن ها با این همه چیزی که با سختی جمع کرده ام، چطور برخورد می کنند:


همه لباس ها و پوشاک گران قیمت دور ریخته می شود. عکس های با ارزش نابود می شود، کتاب ها، فله‌ای فروخته می شود.

کلکسیون هایم چه ؟؟!!!!

مبلمان هم با قیمتی بسیار کم فروخته می شود.


از بین کوه لباسی که جمع کرده بودم، چند تکه برداشتم، چند تا وسیله آشپزخانه، چند تا از کتاب های مورد علاقه‌ام و چند تا قوری چای.

کارت شناسایی و شهروندی، بیمه، سند خانه و البته کارت بانکی، تمام.


این همه متعلقات من است. میروم و با همسایه‌ها، خداحافظی می‌کنم....


سه بار سرم را به طرف درب خانه خم می کنم و آن را به دنیا می سپارم.


*بله در زندگی، شما روی یک تخت می خوابید و در یک اتاق زندگی می کنید بقیه اش برای تماشا و بازی است.*


بالاخره مردم بعد از یک عمر زندگی می فهمند:

ما واقعا چیز زیادی نیاز نداریم.


1⃣ دور خودتان را برای خوشحال شدن، خیلی شلوغ نکنید.


2⃣ رقابت برای شهرت و ثروت خنده دار است.


3⃣ زندگی بیشتر از یک تختخواب نیست.


4⃣ افسوس

که هر چه برده ایم، باختنی است.


5⃣ برداشته ها، تمام گذاشتنی است.


پس در لحظه و حال زندگی کنید.


زیاد در گیر تجملات، خانه، ماشین و.... نباشید.


*در یک کلام انبار دار نباشید.*


*سبکبال باشید، از زندگی لذت ببرید، خوب باشید، با خودتان،  با دیگران، با همه.*


« خوب بخورید ، خوب بپوشید ، خوب سفر کنید ، زندگی را زیاد سخت نگیرید


« توصیه میکنم حتما بخونید ، این برای همه ما هست ، امروز پدر و مادران ما ، فردا نوبت خود ماست🙏

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

لایک💕💕💕💕💕


واقعا همینطوره

ازتون عاجزانه خواهش میکنم اگه امضام رو میبینین برای اومدنش برای بار سوم دعا کنین😭😭 از ۲۵ بهمن ۱۴۰۲ چشم به راه اومدنشم اما دریغ از یه نشونی دعا کنین برای بار سوم بیاد😭😭😭 از طرفی چشم به راهشم و انتظار میکشم و از طرفی یجورایی نا امیدم😭😭😭 این امضا رو امروز چهارشنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ گذاشتم به امید روزی که بیام و تاریخ اومدنش برای بار سوم رو بزنم دعا کنین لطفا

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792