اول بگم محرمیم عقد
ما چند هفته پیش بینمون ی مسائلی بود یهو سر شد گفت همه چیو باید هم بزنیم من نمیخام منم شک کرده بودم بهش ک نکنه یکی دیگه رو میخاد یک دوستام با. رفیق همسرم دوستن من بهش گفتم برو ببین اون خبر داره یا نه اونم رفته بود پرسیده بود بعد اومد گفت خودش شمارت دادم بهت بگه
اونم زنگم زدو گفتم یعنی اینجوری شده گفت تو بهش گیر نده این حرفها اون فقط تو رو داره فقط گیر میدی خسته شده گفت من باهاش حرف میزنم گفتم باشه
دیگه گذشتو ما باهم خوب شدیم همسرم کلا رو من خیلی حساسه خیلی یعنی من شماره دوستشو یادم رفته بود پاک کنم گوشیم دستش بود دیده بود تو ماشین بودیم یهو برگشت گفت شماره این چیکار می کنه من هیچی نگفتم بعد گفتم توضیح میدم برگشت زد تو صورت من محکم نزدااا اصن من حس نکردم ولی خب با سر ناخن زد سمت لپ هام عصبی شده بود خیلی منم ناراحت ک حالا دست روم بلند کرده بغض کرده بودم بعد ک آروم شد معذرت خواهی کرد و پشیمون بود
من اصن ب مامانم اینها نگفتم این حرکتو زده آخه اگه بگم همه چیو خراب می کنن