ازدواج کردم اومدم از یه شهر بزرگ تو شهر کوچیک ک مثل روستاست ن پارک داره ن استخر ن پاساژ هیچی فقط یه خیابونه ک مثل روستاست جایی نیست برم همش تو خونم دارم افسردگی میگیرم دارم دق میکنم از بس نشستم خونه میرم بالا خونه مادرشوهرم تیکه میندازه حرف میزنه دخالت میکنه ناراحتم میکنه شوهرم ماشین نداره جایی نمیبره پول نمیده هزار بار باید بگم پول بده آخرم نمیده گفتم ماهیانه بزن گفت باشه باز نزد خیلی دروغگوعه با مادرشوهرم زندگی میکنم میخام مستقل بشه گفته تا عمر دارم نمیام ن از این شهر خراب شده نه از این اینجا ک مستقل بشیم من چیکار کنم
مامانم الان زنگ زده میگه افسردگی میگیری گریه میکرد من تک فرزندم دارم میمیرم کاش هیچوقت ازدواج نمیکردم خودم کردم لعنت به خودم
کاش اینا بمیرن من راحت بشم تو این روز از خدا میخام بمیرن اینا من راحت بشم