
آشفته دلم بارخدایا چه کنم من ؟
مردم زغمش ،زار خدایا چه کنم من ؟
عشق تو مرا ره به جنون داده چومجنون دیوانه به بازار خدایا چه کنم من؟
مشکین مژه اش تیربه جانم زده باناز تیری که به ناز آید و خونخوار خدایا چه کنم من؟
با تیر بسازم که دهد بوی تو ای یار در زلف کمندت شده ام خوار خدایا چه کنم من؟
درباغ توصد خارنشسته است به پایم اماگل وبلبل که وفادار خدایا چه کنم من؟
من گردم و فرصت طلبم از پی دیدار او پرده کند هم درودیوار خدایا چه کنم من؟
رفتم که بچینم گل محبوبم از آن باغ افتاده مرا با همه کس کار خدایا چه کنم من؟
ترسم بشوم خوشدل و در وقت وصالش میرم ز سر شوق دگر بار خدایا چه کنم من؟