محمدعزیزم از اینکه نشد باهم باشیم خیلی ناراحتم،تو تشکیل زندگی دادی وصاحب بچه شدی اما من هنوز مجردم
کاش میدونستی چه زخم عمیقی بهم زدی
بعد ۵سال هنوز از رفتنت دارم میسوزم،بعد رفتنت امیدم به زندگی رو از دست دادم و افسرده شدم
از خانوادمم نمیگذرم اونا به جای این که پشتم باشن و کمک کنن که ازدواج کنیم بهانه های الکی آوردن و پشتمو خالی کردن
از نداشتنت واقعا دارم میسوزم
اگه ازدواجم کنم فکرنمیکنم رنگ خوشبختی رو ببینم
من دلم میخواست تو عشقم باشی تو بابای بچمون باشی اما افسوس که پا پس کشیدی و من احمق سعی نکردم برت گردونم
خیلی ناراحتم که ندارمت تمام وجودم از این درد آتیش گرفته
اما کاری ازم برنمیاد
دلم میخواد زودتر بمیرم و این زندگی به سر بیاد
دوتازخم عمیق دارم یکی از رفتن تو،یکی هم از خانوادم که قدمی برام برنداشتن و باعث شدن تو رو ازدست بدم
جایی ندارم که حرفامو بزنم کسی رو ندارم که درد عمیقم رو بفهمه
اینجا مینویسم تا حداقل کمی سبک شم
الهی هر کی ما رو باهم نخواست از زندگیش خیر نبینه که آتیش به جون من زد