زنداداشم نیشگون میگیرتش ، باهاش صمیمیه هرجا بریم اون هست.
یه مدت با هم قهر کردن زنداداشم بهم گفت امید گفته اون روز که رفتیم فلان شهر که جا نبود تو اومدی بغل من نشستی خیلی خوب بود و به من برخورده که چرا همچین فکری درموردم کرده اون مثل برادرمه.
باز داداش بزرگم گفت که قهره با من به فلان دلیل ( ی دلیل دیگه گفت)
ی روز ب داداشم گفتم زنداداشم گفته امید یه نفر رو میخاسته ولی وقتی گفتم خب برو بگیرش گفته متأسفانه دیر بهش رسیدم و الان ازدواج کرده فک کنم امیدتون منظورش منم
گفت چقدر تو فازه من چون دلش نگیره و با داداش مشکل داره سعی میکنم به زندگیش دلخوشش کنم که زندگیشون نپاشه و هرجا میره بجای داداش میبرم و میارم و مواظبشم چرا اون اونجور فکری کرده چقدر بیشعوره