شوهرم گفت نمیایم عقد و دیگه برادری نداری
برادذشوهرم دیگمم مشکل داشت با خانومشگفت نمیام
عقدشون به یه دلیل عقب افتاد مجبور شدن مارو هم یه جلسه معارفه ببرن بزور
ولی جاریم دیگه با من دشمن شد
تو جلسه هم همه مث بز همو نگا میکردن حرفاشون زده وبدن برای حفظ ابرو مارو بردن
فک کن حتی بزرگتر های فامیل همسرمم نبرده بودن
دوتایی پدرشوهر مادرشوهرم اژ اول تا آخر روز عقد هیچکس مطلع نکردن
همه ناراحت شدن