دوست ندارم کلا فامیل زمانی که مریضم چیزی بفهمن یا اگر مریضی داشتم بفهمن ولی مامانم میره به این و اون میگه مثلا سنگ کلیه داشتم و الان دارم قرص میخورم خودم به هیچکس حتی صمیمی ترین کسم نمیگم اما مامانم به همه میگه وقتی ام میگم نگو میذاره به فوش و این و اونو به سرم میزنه که فلانی ار تو بهتره و متاسفانه یک مریضی دیگه دارم اونم هی تو سرم میزنه انگار دست منه روزی هزاربار به خدا میگم آخه چرا باید مریض بشم که حتی مامانم درکم نکنه
به خاطر ارامش خودت بذار بگه برات مهم نباشه و باهاش بحث نکن .اون که اخر کار خودشو میکنه
خب واقعا ازم آتو میگیرن تازه خود مامانم وقتی مریضه به کسی نمیگه بعدا اومد و یک چیزی بود که کسی نباید میفهمید چرا باید کل فامیل بفهمن وقتی مثل خودش درکی ندارن
وای درکت میکنم مامان منم بی سیاسته، هم مامانم هم خواهرم همش همه مسائل شخصی منو به فامیلا میگن، خستم ...
واقعا خیلی بده یعنی یک جور نقطه ضعفم رو به همه داره میگه تازه دکتر اگه یکم درک میکنه میگه فلان مریضیش از استرس باید کنترل کنه تا بهتر بشه و بعضی مواقع حالم به خاطر استرس بد میشه فوش میده و با طعنه میگه یه وقت استرسی نشی و در موقعیتی قرار میده که از شدت استرس کلا کنترلم رو از دست بدم و فقط گریه کنم
اگه رو ازدواجت حساسه بگو اینجوری خواستگارام میپرن شاید تاثیرداشت
مجردم هنوز سنم یکم پایینه ولی یک جورایی آینده نگر نیست با خودش نمیگه شاید فامیل مریضی هیچی رو بزرگش کنن و اگر روزی خواستم ازدواج کنم آتو بگیرن و مانع بشن چون خیلی نسبت بهم حسودی میکنن ولی مامانم هی میره میگه آتو میده بعدم دارم سعی میکنم که کامل خوب بشم چرا باید کسی بدونه
منکه دیگه از خونواده بریدم فقط برا خودم چنتا راه تخلیه خشم دارم
من واقعا دارم روی استرسم کار میکنم سعی میکنم آروم بشم تا کامل درمان بشه چون چیزی نیست که خوب نشه فقط آرامش نیاز دارم اما مامانم نمیذاره هی فوش میده میگه فلانی مثل تو نیست آخه مریضی که دست آدم نیست