هعی کلی افسردس اصن
دیشب بم گفتش خالش گفته اونی ک زهرارو میخادبگیره باید فق صبرش زیادباشه می گفت باخدم گفتم مگ من چمه من ک همه کارامو خدم میکنم نیازی ب کسیرهم ندارم ک فق لنگ میزنم موقعه راه رفتن ک اونم دست خدم نیس. انقد گریه میکرد واقعنی نمیدونم چیکارکنم طاقت ناراحتیشو ندارم جونم ب جونش بستس🥲تو بچگی تصادف کرده خب ا همون بچگی کلی دکتربردنش ولی همه نامیدش کردن🥲