شوهرم یه دوستی داشت اسمش شعیب بود اسم پسرشون هم طاها بود
یه روز این بنده خدا با خانومش و پسرش اومدن مغازه ما خرید من همون اول یه سوتی دادم به جای اینکه بگم طاها گفتم شعیب بیا یه بوس بده خاله
چشمای خودش و خانومش و شوهر من گرد شد دیدن سوتی بوده چیزی نگفتن
این پسرشون هم با دستگاه کارتخوان بازی میکرد مجبور شدم بذارمش زیر پیشخوان، موقع حساب کردن شوهرم گفت عه خانوم دستگاه کو ؟؟
بازم به جای طاها گفتم اقا شعیب بغل من نشسته بود از بس با دستگاه بازی کرد جمعش کردم دوباره چشمای خانومش و شوهرم گرد شد ... یهو خود اقا شعیب برگشت گفت مهتاب خانوم امروز ول کن ما نیستی ها😂😂😂 مغازه رفت رو هوا