کلا از شهرمون منتقل شدن یک شهر دیگه . تو این هشت سال دعوتی هامو به بهانه قبول نمیکرد خونمون هم میامدن دیدن فقط بیست دقیقه میشستن.کلا جاریم شوهرشو رو انگشترداره. ولی با زبونش همه رو مسخره میکنه . کسی جرات نداره بهش چیزی بگه . مادرسوعرم که بیشترین بی احترامی رو هم دیده ولی هواش و داشت . . حالا نمیدونم بهش زنگ بزنم یا نه .