شوهرم ۹ اینا بود اومد حوله و اینچیزا برداشت گفت میریم با دوستا استخر بعد ساعت داشت یک میشد نیومده بود منم خیلی نگران شدم حتی ی زنگ داداششم زدم
بعد همون یک اینا بود اومد گفتم چرا الان نیای گفت من همینم از این ب بعد دیر ترم میام نمیخای برو
منم ساکت موندم فقط
خیلی باهاش دعوا کردیم همه کاراش اشتباهه
واسه همین دیگ خسته شدم از دعوا باهاش
اگه قبلا بود ساکت نمیموندم
کاش خدا منو ببینه