من هرروز بمادرم زنگ میزنم ,و حالشو میپرسم بخاطر اینکه ,کمی قبل بیمار بودن و تمام عمرمو پای خانوادم ریختم ,زندگی خیلی خوبی هم ندارم ,نه وضعیت مالی خوبی ,نه بچه نه ,هزار تا چیز دیگه ,و با این وجود شوهرمم ,زیاد باهام اونطور که بایدخوب نیست ,و همیشه ,بیشتر وقتا عذابم داده ,حالا ,من همیشه ,بخانوادم زنگ میزنم ,که کارهاشون.براشون هرچند کم انجام بدم ,ولی مادرم انتظار داره که من ,از صبح تا شب برم خونشون و خونه خودم نباشم ,و با پدرم مشکل داره ,و قرار بود طلاق بگیرن حالا نگرفتن ,و بخاطر ما مونده ولی تمام غصهه هاشو بمن اتقال میده ,کلا دست از خودم شستم ,میگه تو گوش شنوای من نیستی ,کلا روح و روانمو از دست دادم ,زندگی خودم پر مشکلاته ,ازین دکتر به اون دکتر ,حالا هم بهم میگه تو با ما روراست نیستی ,شوهرت هم مشکلی نداره ,و دروغ مبگی ,سر اینکه ,من توی حال خراب خودم بودم ,و میگفت تو باید بامن هم فکری کنی ,دیگه نمیدونم هم فکری چیه