من مجردم
شرایطم خوبه
خاستگار زیاد دارم اما حتی نمیذارم بیان خونه
اولا چون همیشه تو ذهنمه شوهر ایندم اول باید خودمو ببینه با هم اشنا شیم بعد بیاد خاستگاری
ولی اصلا اهل دوستی نیستم بچه ها اصصصصلا
این تناقض اول
یکی دیگم اینکه همش میگم دلم یکیو میخواد خیلی عالی باهام برخورد کنه چیزی نگه بهم بربخوره وگرنه نمیتونم و میرم واینا و خیلیم حساسم و تابحال همچین کسی ندیدم
میگم اگه قرار به این باشه که بعضی وقتا بحث بشه و اعصابم خورد بشه که خونه پدر بهتره
در واقع همش توقع توجه وعشق زیاد دارم
یکی دیگممیترسم بعد چند سال عادی شه هر کی باشه
حالا با این اوصاف از ازدواج ناامید شدم در حالی که همه وجودم امادشه و از درس و کار خسته ام دلم زنانگی کردن میخواد
از ی طرفم میگم کیس مورد نظر تو ک هیچوقت پیدا نمیشه بچسب ب کار وتحصیل
خواهرانه کمکم کنید وهر نظری دارین بگین