روز اول بد نبود سنگین بود همه چی بزرگگگگ
ولی روز بعدش ۴ تا دختر بودیم بالای سی تا پسر😐😂
هرهرهررر تا آخر کلاس نگاه هم میکردیم و میخندیدیم
نصفشون ترم بالایی بودن این درس پاس نشده بودن هنوزم پاس نشدن
روز بعدش یخمون با چندنفر باز شد سطحشون بالا وضع خوب خوشتیپ و... یه کافه هم رفتیم وای چقدر برام سخت بود اولین بار بدون مامانم بیرون باشم اونو با خانواده سخت گیری که من دارم...ولی همه با ادب
خلاصه تقریبا داشت خوش میگذشت سر و کله شوهرم پیدا شد و الان اجازه نمیده ب مرد جزوه بدم یا جزوه بگیرم خودش دکتری داره ها ولی تفکراتش اینطوریه جرات ندارم با کسی حرف بزنم بیام و برم فقط دختر تو دانشگاه همه استادا و دانشجویان و... شوهر منو میشناسن یه حرفی بزنم کاری کنم گزارش بهش میدن
ببین بستگی داره برای چی بری خدایی من از روز اول گفتم برای درس و پیشرفت و... اومدم با خدا حرف زدم کمکم کنه و همینم هست خداروشکر وارد هیچ اکیپی لطفا نشو بعد ترم یک یا دو بهم میریزه ثابت شده است خداروشکر من با هیچ اکیپی نبودم فقط میگم روزای اول یه کافه رفتیم بعدش خیلی جاها میرفتم زنگ به من میزدن میگفتم نه خانواده سخت گیری دارم
فقط سرکلاس و اینا باهم حرف میزدیم که الان جرات حرف زدن هم ندارم و خودمم راضیم
درستو بخون در کنار درست حتما ی کاری رفع ای یادبگیر با آدمای سطح بالا باسواد و باتجربه بیشتر اوکی باش اصلا تو دانشگاه رل نزنی