روزای تکراری ...نه تفریحی نه بیرون رفتنی آخه ماشین نداریم
اصلا یادم نمیاد کی مسافرت رفتم
از طرفی شوهرمم رفیق بازه هرشب ییرونه دو ساعتی
دارم میبرم دیگه دیگه تحمل ندارم دیگه صبر ندارم
همش میبینم دوستام چطور بیرون میرم میگردن رستوران میرن حسرت میخورم
خونمون خارج شهره حتما باید ماشین داشته باشیم
با تاکسی و اینچیزا هم نمیشه
دلم خیلی گرفتههه الآنم تنهام