حقیقتش؟
من با هر بار دیدنِ چشمات دلم میلرزه
حقیقت اینه
حقیقت اینه که یه نقاشی کوچیک از چشمات کشیدم و همیشه کنارم دارمش که هر وقت دلتنگت شدم نگاهش کنم
حقیقت اینه که هر بار کنارت میشینم قلبم خودشو به درو دیوارِ سینهم میکوبه جوری که انگار میخواد منفجر شه
ولی من میترسم و نمیتونم بهت اینارو بگم
نمیتونم بهت بگم میتونم چشم رو همه چیز ببندم و پای پیاده باهات تا جزیره های ناشناخته بیام
نمیتونم بهت بگم اگه دستتو سمتم دراز کنی از هر چی هست و نیست دست میکشم و دستای تورو هیچوقت ول نمیکنم
نمیتونم اینارو بهت بگم چون میترسم همین شانسِ
دیدنت و حرف زدن باهاتو هم از دست بدم
میترسم منو کنارت نخوای
چون اگه تو منو نخوای دیگه منم خودمو نمیخوام...