من از دوران راهنماییم ک رمان پلیسی میخوندم عاشق نطامیا شدم ینی هررر نظامی میدیدم خوشم میومد میگفدم خدایا شوخر نطامی میخام..
کلی نذر و اینا کردم ک نظامی گیرم بیاد ک خدا حرفمو گوش داد و ۱۸ سالگیم عقد کردم
همون اول اخلاقای گندش زد بالا..شکاکیتش و...
حتی باهم رابطه داشتیم با اینکه خونریزی داشتم میگفت خیلیا میرن میدن قبل عروسی بعد میدوزن...یا اینکه میرفت سر مورد چند جا رفته بود ک زنه شوهر داشته دوسپسرش و اورده خونه یا از ی مرد دیگه حامله شده میگف باید از بچه دی ان ای گرفت:/
خلاصه ک اولش فکردم مشکل از اینه چون خیلییی ب حجابم گیر میداد
ولی خودش میومد میگف رفیقاش دارن تک ب تک زناشونو طلاق میدن
فهمیدم کلا قشر نطامی روانی هستن
خلاصه منم گول حرفای دیگرانو خوردم ک از شوهر نظامیشون تعریف میکردن بعدا فهمیدیم دروغ میگفتن
خدا لعنتشون کنه فقط....
خدارو شکر جدا شدم روانم داغووون شد باهاش یعنی
افسردگی گرفته بودم دیوونم کرده بود