دوستان میخام یچی بگم
من با عشق بچگیم ازدواج کردم خیلی خیلی هم دوسش دارم
خودش پاپیش گذاشت و اومد خواستگاریم بااینکه خانوادش مخالف بودن،حتی یه بار جواب نه گرف ولی بازم اصرار داشتن و واس بار دوم جواب دادیم خلاصه اوایل خیلی خوب بود خیلی خیلی باهام خوب بود الان ۴ماهه عقدیم کم کم رفتارش باهام عوض شد دیگه کمتر بهم پیام میده تازه خودمم که پیام میدم بعد کی میبینی جواب میده بادوستاش اینا بیشتر میره بیرون،گاهی اوقات هم مشروب میخورن..سر اینکه دختر هم فالو کنه بهم میریزم چن بار هم بهش گفتم گفته تو الماس منی من اون۲زاری هارو میخام چکار،،،چن وقت پیش یه فالور دختر دیدم تو اینستاش بهش نگفتم ریختم تو خودم خدا میدونه چه حالی شده بودم همش گریه و …یه روز تو روضه خواهرش وقتی شوهرم اومد و خیلی سنگین باهاش برخورد کردم ابجیش بهم گف چیشده دیگ طاقت نیاوردم و اشکام جاری شد بردم تو اتاق خواب بهش گفتم سر این دخترس..گف عزیزم بقران داداشم خیلی دوستت داره و اینا اصلا مالی نیستن ک بخاد تورو ناراحت کنه بخاطر اینا تو عشقشی و…خلاصه اون شب شوهرم دیرتر اومد خونشون که هی خواهرش بهش زنگ میزد و من و هزار فکر و خیال کشت که الان کجاست با کیه؟حتما با دختره،،؟
اومد و کنارم تشست ولی باز بی اعتنا شدم بهش و پشتم یجورایی بهش بود خیلی ناراحت بودم چون دوسش دارم سرکوچیک ترین کاراهاش عصبی میشم حسودم سرش،موقع خاب من رفتم تو گوشی اونم هی از این پهلو ب اون پهلو میشد تا دیر وقت بیدار بودیم جفتمون تا ساعتای ۲،اون گرفت پشتش و بهم کرد ازم فاصله گرفت و خابید من نتونستم بخابم خدا خدا میکردم زود تر صب شه برم خونمون،،صب ک شد بیدار شدیم ک میخاس برع سر کارش ساعت۹گفتم منم میرسونی خونمون
گف اگه بخای بری اره ولی بچها اینجا هستن منم بلند شدم سریع لباسامو پوشیدم منو برد تو ماشین جفتمون انگار روزه سکوت گرفته بودیم چهرش خیلی ناراحت بود دلم میسوخت خیلی دوسش دارم
بعد که باز رسیدم خونه شرو کردم ب گریه کردن مامان عزیزم بالا سرم نصیحت میکردو وفلان که شوهرت دوست داره از خودت دورش نکن
بهش پیام دادم گفتم هنوزم دوسم داری نوشت حتی بیشتر از قبل
خلاصه که اشتی کردیم دیشب بهم یه ویدیو نشون داداز اون شب روضه خواهرش که با پسر های داداشش رفته بودن بیرون که دیر وقتم اومدن ،میخاس اهنگ رو گوش کنم ولی من چشم خورد به شیشه های مشروب تو ماشین
ازش پرسیدم گف حالم خوب نبود اون شب ،عصبی بودم من مثل تو نیستم بروز بدم میریزم تو خودم
باز فکرم رف نکنه اون شب که رفتن بیرون مشروب خورذن اینا رفتن دنبال دختر بازی و..ولی بهش هیچی نگفتم که بهش شک کردم باز چون هرموقع شک میکنم بهم میفهمونه که شکم اشتباهه
هرچند خودش به خاک داداش و جون مادرش اینا قسم میخوره که من از وقتی با تو ازدواج کردم دور اینارو خط کشیدم
من اصلا اینجور دختری نبودم بخدا قبل ازدواج یه دختر شادو بیخیال که هیچی واسش مهم نبود از وقتی ک با عشقم ازداوج کردم چپ میره راست میاد احساس میکنم داره بهم خیانت میکنه چیکار کنممم کمکم کنید