یه شکنجه گاه ابدیه برام
وقتی سن مدرسه بودم ک تابستونا برام جهنم بود چون کلااااا سه ماه باید تو اتاقم میچپیدم یکی هم ک دعوتمون میکرد دم رفتن سر اینکه مامانم کرم مرطوب کننده زده و معطر شده و یااااا هر بهانه مسخره ای یه دعوا میشد و نمیرفتن
تا دانشگاه همین قضع تکرار شد یعنی دانشگاه شهر دیگه بودم آزاد اما خونه پدرم تا سر کوچه حق نداشتم برم
تا شوهر کردم و بازم یسالی همونجا موندیم و بالاخررررره مستقل شدیم و.... بعد دو سال بچه دار شدیم و باز خونه بابا
قهرا شروع شد باز خونه بابا اونم با بچه شر و شیطون گریه کن حالا دیگه مامانم شده بود هند جگر خوار
اصلا نمیتونست ببینه من در یخجال باز کنم آب بخورم آنقدر تنگ نظر شده بود ک حد نداشت .
معلم شدم در اوج فشار و بدبختی و بازم خونه بابا
یمدت با شوهرم آشتی کردم خونه اجاره کرد و دوباره دعوا و قهر اما خونه رو از دست ندادم فقط اونو انداختم بیرون
و الان دوساله بدون شوهر و با بچه دارم زندگی میکنم .
امممما صابخونع در کمال ناباوری بخاطر زن دادن پسرش و نداشتن مکان بمن حکم تخلیه داد برای ماه بعد
و من اگر خدای نکرده زبانم هزاران بار لال خونه گیرم نیاد دوباره باید برم خونه بابام
و اونجاست ک دیگه فقط باید سرمو بذارم و بمیرم