آنقدر اعصابم خرده از دست مادر شوهرم که چی،
میخواستیم بریم روضه زنانه با ماشین ما که من برم دنبال مادرشوهر و خواهر شوهرم ،بعد چون راه دور بود و اینا از تو جاده خلوت تره .منم چون قبلاً گفته بودم تو جاده ننشستم یکم میترسم مادر شوهرم بهم گفت بذاره دخترش بشینه که تازه پاش درد هم میکرد منم گفتم نه من چند بار شوهرم نشستم بعد اون گفت میذاشتی بشینه ناراحت شد.این به کنار
دختر خواهر شوهرم ،کوچیکه !از مادر شوهرم پرسید که فاطمه خانم(یعنی من) چند تا ماشین دارن؟مادرشوهرم گفت ماشین مال فاطمه خانم نیست مال داییته،یه ماشین دارن.دوبار تکرار کرد انقد لجم گرفته بود که الان سردردم