ياد بابا م افتادم كه به واسطه شغلش چن سال جبهه بود وقتى ميومد مرخصى انگار خدا همه چيز بهم داده بود ولى وقتى ميخواس بره واسه اينكه من گريه نكنم همون روز مامان بزرگم منو ميبرد خونه عمم تا متوجه نشم ،ولى دقيقا همون روزى كه بابام ميخواس بره با اينكه من خبر نداشتم ولى يه غمى تودلم بود كه حوصله بازى نداشتم بعد كه ميومدم خونه ميديم بابام نيست خيلى ناراحت ميشدم غصه ميخوردم با مامانم باهم گريه ميكرديم .يه روز زود اومدم خونه عموم گفت بابات الان رفتا مثه چى ميدوييدم وقتى رسيدم سر كوچه ديدم بابام با يه ساك رو دوشش داره ميره صداش زدم بابا برگشت منم دوييدم سمتش اما پام گير كرد به سنگ خوردم زمين ولى پام درد نداشت با اينكه زخم شده بود قلبم درد گرفته بود چون تا چند ماه نميتونستم ببينمش ،حتى ترس از دس دادنش منو ناراحت ميكرد ،خلاصه دهه شصت برا من ياداور جنگ و دورى بابام بود ،