2777
2789

مقنعه شتری ها اومده بودن من قبلش خیلی دلم می‌خواست ولی مامانم یه بلند و بی قواره اش و خرید برام تا پایین کمر 

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ، به شکوفه ها ، به باران برسان سلام ما را ....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

اون موقعا رسنوران اینا که زیاد نبود اگه هم بود ما وسعش و نداشتیم.مامانم من و داداشام و نوبتی میبرد ساندویچی یا کبابی یا اب میوه میخرید برامون.بیشتر وقتام وقتی مریض میشدیم تو برگشت از درمونگاه این کار و میکرد.همیشه منتظر بودم مریض شم.هنوز محل اون درمانگاه یادمه با اینکه بیشتر از ۲۵ سال میگذره

السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. دست من و دامن تو آقا.این ماه حاجت روام کن😢🙏

ياد بابا م افتادم كه به واسطه شغلش چن سال جبهه بود وقتى ميومد مرخصى انگار خدا همه چيز بهم داده بود ولى وقتى ميخواس بره واسه اينكه من گريه نكنم همون روز مامان بزرگم منو ميبرد خونه عمم تا متوجه نشم ،ولى دقيقا همون روزى كه بابام ميخواس بره با اينكه من خبر نداشتم ولى يه غمى تودلم بود كه حوصله بازى نداشتم بعد كه ميومدم خونه ميديم بابام نيست خيلى ناراحت ميشدم غصه ميخوردم با مامانم باهم گريه ميكرديم .يه روز زود اومدم خونه عموم گفت بابات الان رفتا مثه چى ميدوييدم وقتى رسيدم سر كوچه ديدم بابام با يه ساك رو دوشش داره ميره صداش زدم بابا برگشت منم دوييدم سمتش اما پام گير كرد به سنگ خوردم زمين ولى پام درد نداشت با اينكه زخم شده بود قلبم درد گرفته بود چون تا چند ماه نميتونستم ببينمش ،حتى ترس از دس دادنش منو ناراحت ميكرد ،خلاصه دهه شصت برا من ياداور جنگ و دورى بابام بود ،

خالق تو را شاد افريد 🌸🌸آزاد آزادِآفريد🌸🌸پرواز كن تا آرزو ،زنجير را باور مكن🌸🌸
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

خووون 🫦

28nkmohades | 2 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز