شوهرمو و داداشش دیدن بچه تو گرما داشته گریه میکرده
خدا منو لعنت کنه الهی بچه ها
پسرم هشت سالشه
ابرو داری کرده جلو عموش هیچی نگفته وقتی برادرشوهرم رفت شوهرم گفت تو ماشین بغضش ترکید شروع کرده گریه زاری ک اره خاله مشت زده تو کمرم گفته گم شو از اینجا بیرون
شوهرمم اومد خونه بهت زده وای نگاهش اصن خیلی خجالت کشیدم بچه رو فرستاد حموم هر چی رسید گفت
شماها هیچی نیستین
بیجا کردی بچه هامو اونجا بردی
دیگه گند اخر رو مادرم زده بود موهای دخترمو کوتاه کرده بود