سالها پیش با یه پسری دوست بودم خیلی دوسش داشتم اما بعد از فهمیدن خانواده ام از رابطه ام و مخالفت های بابام. اونم در کمال ناباوری مثل ترسوها بدون اینکه بهم بگه خدافظی کنه گذاشت و رفت منم موندم قرص های اعصاب و آبروی رفته تو فامیل یکسال خونه نشینی و دست از درس خوندن کشیدن. سالها بعد برای راحت شدن از دست خانواده ام و ناپدریم و نامادری تن به ازدواج سنتی دادم که خانواده ام فوق العاده راضی بودن اما من دلم نمیخواست ازدواج کنم یا میگفتم اگر ازدواج کنم فلانی برگرده چی؟ خلاصه اینقدر زیر پام نشستن تا یه هفته ای عقد کردم. ۴ ماه بعد از عقدم، دیدم یه نفر زنگ زد همون بود زنگ بود معذرت خواهی کنه از بدی که باهام کرده و میدونست عقدم. اما چه وقت زنگ زده بود نوش دارو بعد از مرگ سهراب. مثل چی پشیمون شدم که ازدواج کردم. از چند نفر شنیده بودم که بعد از ۲سال گفت بود اگ طلاق میگرفت باهاش ازدواج میکردم...
خلاصه از این دوستی و دوران نامزدی اون زنگی که اون زد ۱۱ سال میگذره. من سالهاست با برادرزاده اش در ارتباطم چند روز پیش ازش خواستم همو ببینیم تولدش بهش هدیه بدم. بهم گفت
۳ بار تا حالا رفتیم خواستگاری هر ۳بار هم باهاشون دوست بود اما خواستگاری هر ۳ تا دختری که براشون رفتیم مخالف بودن خانواده هاشون. میگفت داییم خیلی دوسشون داشت اما خواستگاری هر کدوم از ۳ نفر که با هرکدوم هم چندسال رفیق بود رفت خواستگاری اما نشد.
پیش خودم گفتم ای خدا من که بخشیده بودمش اما خوب شد معنی نرسیدن و نشدن و رنج کشیدنو فهمید چیزی که خودش به من هدیه داد. واقعا راس میگن کسی کسی رو بخواد میره خواستگاری اما منو تو اوج دوست داشتن ترک کرد و رفت بعد بهونه میگرفت که بچه بودم عقل نداشتم.
نمیدونم چرا حس میکنم دست رو هر کی میذاره و بهش علاقه مند میشه که بره بگیرش اینجوری ب بن بست میخوره تاوان دردی که سالها رو دلم گذاشت و رفت.
به هر حال من به این زخم ۱۵ ساله و کهنه عادت دارم حتی دیگه بهش فکر هم نمیکنم فقط چون تازگی اینارو از زبون فامیلشون شنیدم گفتم با شما به اشتراک بذارم.
نظرتون چیه؟ شما از این سرگذشت چه نتیجه ای میگیرید؟