من خواهرم بزرگتربن فرد خانوادس بعد من یه مدت خیلی باهاش جور شده بودم
و خیلی قبولش داشتم من اون موقعه سنم کمتر بود بد گویی خانوادمو پیشم میکرد منم همش میگفتم تو راست میگی و حق با توهه و اینا بخاطر همین اینم خیلی ادعاش میشد و غرورش رشد کرد گفت اره حق با منه وخودشو بهتر میدید
بعد که یکم بزرگتر شدم از همه جانبه ک نگاه کردم فهمیدم این پیش برادرم بد منو خواهرمو میگه بعد برادرم هرچی بد میگه راجب من ب من میگه و حرفا خودشو نمیگه یا برعکس
بعدش یه سری اتفاقاتی اوفتاد واسم که حتی چن وقتم افسرده شده بودم با اینکه اون میتونست به راحتی مشکل منو حل کنع خودشو دور کرد
منم زودخودمو جمع و جور کردم و کشیدم کنار دیگه باش زیاد جور نشدم ولی الان ک میبینه من دیه طرفش نمیرم با همون قدرتی که من بش دادم یا درد و دلام داره تخریبم میکنه
یا مثلا اینکه من تو سن کم یه خاستگار داشتم که باش حرف میزدم و واقعا میخاستم باش ازدواج شدم ب اجیم گفتم و اینا و اجیمم گفت میخام باش حرف بزنم منم فکر کردم واقعا میخواد مث خواهر باش حرف بزنع
بعد چن وقت اینقد با هم جور شدن که حتی حرفای رکیک بهم میزدن بعد اخر سر اومد چتا اون پسسررو نشونم داد که بگه اون تورو نمیخواد و منو میخواد و ببین چیا بم میگه و اینا
یا کلا هرکسی ک تو خیابون به من نیگاه میکنه یا میخواد شماره بده اینقد میره دنبالش تا به اونم یچیزی بگه بعد با خنده ب من میگه منم میخواد