دیروز سر اینکه سر بچه ها داد زد می خواست بچه هارو کتک بزنه باهاش دعوام شد عین وحشیا بهم پرید اونقدر با مشت و پا بهم زد که با قرصم آروم نشدم گلومو گرفته بود چنان فشار میداد که مرگمو ب چشم دیدم از دیروز گلوم درد می کنه بدنم کوفته شده تو شهر غریبم اینجا هیچ کسی رو ندارم حتی اتوبوس به شهرمون هم نیست خیلی ناراحتم از طرفی هم مامانم تو بیمارستان بستری نتونستم بهش بگم که حالش بد نشه دو تا بچه دارم از زندگیم خستم چکار کنم
هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و.... شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه. ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔
😅😅😅زندگیم الان بین 2 بیت شعر گیر کرده سعدی میگه: برخیز و مخور غم جهان گذران ، تا پا میشم حافظ میگه: بنشین و دمی به شادمانی گذران فعلا نیم خیز موندم تا تکلیفم تو بیت بعدی روشن بشه😅😅😅