من ماه پیش یه خواستگار داشتم و همو میخاییم
اول زنگ زدن به پدرم و گفتن باهاتون یه کاری داریم و میخواییم حضوری بهتون بگیم پدرم گفت امشب نمیتونم و میخام برم جایی وفلان
فردا شبش دوباره زنگ زدن و گفتن چند دقه حضوری ببینیمتون ، امدن دم در و پدرم رفت و دم در گفته بودن قضیه رو و خواستگاری کرده بودن و رفتن و منتظر جواب موندن
(اینجا رسمه ک اول یه بار از بزرگترها خواستگاری میکنن و اگه جواب مثبت بود بعد خواستگاری رسمی رو میان)
بعد من زنداداشم میگه اصلا خوب و سر و سنگین خواستگاری نکردن😐
چیکار باید میکردن دیگ؟😐هرچی منو میبینه میگه اینو وای بزنم تو سرش