خیلی سخته..
خونه مادرم هستم و همسرم خونه خودمون.
میاد به ما سر میزنه ولی دلم برای زندگی دونفره مون تنگ شده.
تابستونای پارسال که میرفتیم پیاده روی و گردش...
دیروز بهش گفتم کی به زندگی قبلیمون برمیگردیم، گفت هیچوقت، چون این بچه همیشه وسط این زندگی هست و دیگه هیچی مثل قبل نمیشه.
دیشب تا صبح خواب همسرمو دیدم که دوباره دوتایی کنار هم هستیم .
انگار من و شوهرم برای بچه دار شدن آماده نبودیم.
همش به اصرار من بود چون میگفتم سنمون بالا رفته و بعدا پشیمون میشیم
دلم برای محل کارم هم تنگ شده.
حس میکنم تو زندان افتادم!