2777
2789
عنوان

خواهر شوهر

154 بازدید | 10 پست

سلام من هر خوبی که به خانواده شوهرم میکنم انگار نه انگار وقتی باهاشون خوبم حرف میزنم خواهر شوهر بزرگم بی اهمیت رد میشه.پریشب خونه مادر شوهرم بودم حالم خوب نبود انگار نه انگار مادر بزرگ شوهرم گفت یه اسفند دود کن انگار نه انگار اهمیت به دخترای خودش میده.منم میتونم بد باشم و دورو باشم ولی اگر دعوا باشه اعصاب خودم بهم میریزه نمیدونم چه کار کنم حال دلم خیلی داغونه 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

اهمیت نده و کم کم سرد شورااااحت

نمیتونم کنار بیام با خودم همش حرفاشون کارهاشون رو مخمه ولی من همیشه 100امو براشون گذاشتم.موقعه ای که اذیتم میکنند با رفتارشون نسبت به شوهرم بی حس میشم

خاک تو سرشون از بس پدرسوخته و عقده این تو محل نده جونشون دراد

خیلی میچزوننم خسته شدم نمیدونم باید چه کار کنم😞 جلو شوهرم باهام خیلی خوبن ولی تیکه میندازن و حرف بارم میکنند پیش شوهرم میگم باورش نمیشه چون اونا با سیاست میان جلو😞رمقی ندارم به زندگی 

همش تو زندگیمونند همش.با سیاست شوهرم میکشن سمت خودشون

توام با سیاست شوهرتو بکش سمت خودت زبون ریز لوندی کن بد خانوادشو نگو 

خونه خانواده شوهرت یه مدت نرو بزار زنگ بزنن دعوتت کنن نکردن هم نرو با سیاست تو خونشون با چشم و ابرو کارهای زشت خانوادشو بگو بدون شوهرت اونجا نرو میری مثل خودشون محل نده بی اهمیت باش بهشون من اوایل اصلن بد خانوادشو نمیگفتم سیاست میکردم یکی دوماه بد خانوادشو گفتم دیدم چسبیده ب اونا دیگه بد خانوادشو نگفتم فقط رفتار های زشتشونو با سیاست گفتم خوب شد باز

خیلی میچزوننم خسته شدم نمیدونم باید چه کار کنم😞 جلو شوهرم باهام خیلی خوبن ولی تیکه میندازن و حرف با ...

مث عفریته من

پیش شوهرت احترامشون کن تنها شدین اصلاااا منل نده

نمیتونم کنار بیام با خودم همش حرفاشون کارهاشون رو مخمه ولی من همیشه 100امو براشون گذاشتم.موقعه ای که ...

جای کن باشی چی میگی سر سفره مادرشوهرش گفت پاشو دیس برنج رو پرکن به دختر بزرگش نه دیس یه کفگیر برنج بود گفت بده اینو پاک‌کنن حالا به طرف من گرفت گفت

نمیتونم کنار بیام با خودم همش حرفاشون کارهاشون رو مخمه ولی من همیشه 100امو براشون گذاشتم.موقعه ای که ...

من رفتم این بیشعور اصلا قرار نبود بیاد من رفتم سر کار مادرشوهرش خیلی کند هست تو پخت و پز داشتم مرغ سرخ میکردم کوچیکه اومد گفت تو بشین من هستم گفتم فرقی نداره بزرگه از در نیومده تو اول یه تیکه انداخت دکه پیری بچه چی بود زاییدی دخترم گریه میکرد بعد مستقیم رفت آشپزخونه خودم میپزم هر چی بر میداشتم بر می‌داشت اومدم نشستم کوچیکه هم اومد شروع کرد حرف زدن بعد نیم ساعت رفتیم گفت مذاکراتتون تموم شد گفتم ما تو آشپزخونه بودیم شما خودتون نیومده پریدین تو کار ما ما هم گفتیم راحت باشی دیگه گله برای چیه.ساکت شد مادرشوهر من از ترسش گفت دسته همتون درد نکنه.سر سفره لب به غذایی که خودش پخته بود نزد گفت دماغم پر پخت غذا شد اشتهاام کور شد  

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792