داستان از این قراره من قیافه خیلی برام مهمه و هیکل وقد بعد رفتم دندنپزشکی به صورت کاملا اتفاقی داشتمبا منشی اونجا سلام علیک گرمی میکردم یهو دستیار دندانپزشکی اومد من قلبم حس خوبی گرفت از دیدن بیستر چهرش چون قدو هیکلشمعمولی بود خیلی خودمو کنترل کردم که متوجه نشه ازش خوشم اومده ولی فک کنم موفق نبودم 😹سری بعد رفتم اونجا دکتر منو معاینه کرد شالم افتادم سری شالمو پوشیدم سری بعدش که رفتم برگشت گفت شالت نیوفته میخوام پلاستیک بندازم سری بعدش با پسرداییم رفتیم زیرچسمی نگامون میکرد بعد رفتم کارمو انجام بدم گفت به پسرداییت بگو بیاد تو قبل از پرکردنم میگفت پسرداییت چن تا دندون خراب داره منم هر حرفی میزنه ماتم میبره نمیتونم جوابشو بدم تا حدودی یا یکم طول میکشه و بعدم به پسردایبم میگفت چون آشنای خانوم فلانی هستید من تخفیف میدم بهتون و نگفت چون این خانواده معرفی کردن آخه مامانمم داره کار انجام میده اونجا بعد اینسریم که رفتم دیروز دراز کشیده بودم داشت تمیز میکرد برگشتم گفتم من بلند شم گفت: چرا گفتم :آخه من گفت :آخه شما چی بعد گفتم :من راحت نیستم /برگشتم به مامانم گفتم من میرم این پارکه دستیار در حین صحبت با مریض دیگه رو له من گفت الان کارش تموم میشه ها منم خندم میگیره هرچی میگه و از منشی خدافظیکردمو رفتم و بهم گفت شما از اون مریضایی هستین که هیچ وقت فراموشتون نمیکنم نمیدونم چون سوتی دادم چن بار میگه
به نظرتون اون آقا مجرده؟
و اینکه از من خوشش اومده یا من استباه فکر میکنم ؟
به دستش نگاه کردم اما چون خیلی تیزهه نشد و اینکه دستکش و برگه دستشه کلا از خود بی خود میشم چهرشو میبینم نمتونم دستاشو یا بدنشو ببینم اینم بگم که در کل تقریبا مهربونه به جز یک بار که یه پسربچه اومده بودو ۲/۵داست گریه میکرد تو مطب که عصبی شدو میگفت من مثل آقای دکتر مهربون نیستم
و اینکه من میگم اگه خوشس بیاد خودش میگه
ببخشید طولانی شدو و در آخر من زیبایی دیگه ندارم و خیلی لاغرم من فکر نکنم ازمن خوشش بیاد😞