دوستان ی مسیله ای ذهنمو ب خودش مشغول کرده ممنون میشم خواهرانه بدون توهین منو راهنمایی بکنید
من امشب مهمون داشتم برادرشوهرم که مجرده مهمونمون بود من با این برادر شوهرم راحتم البته با حفظ چارچوب ولی خب راحتم میگم میخندم شوهرمم هست
خلاصه البته ی نکته داخل پرانتز اکشب مشروب خورده بود
ی جورایی مست بود خلاصه
من شوهرم ی خواهرزاده کوچیک داره ک مامانش با من قهریم شوهرم جلو داداشش برگشت اروم داشتیم سر اینکه ی زنگ ب خواهر زادش برنه یا نه بحث میکردیم کاری ب این مسایل هم ندارم فقط خواستم از کل موضوع در جریان باشید خلاصه زنگ زد این برادر شوهرمم گفت گوشی رو بده منم حرف بزنم چیزی ک ذهنمو مشغول کرد این بود گوشی رو ک گرفت چشماشو شهلا کرد ب خواهرزادش گفت دایی جونم میدونستی تو ققط عشق منی من تورو تو کل دنیا دوست دارم هیشکیو اندازه تو دوس ندارم عزیزمم بعد تو تخم چشم من نگا میکرد مستقیم ب من نگا میکرد اینارو میگفت نمیدونم چرا حس جالبی نگرفتم از این نگا نمیدونم منظورمو متوجه شدیدکارای اون امشب برام عجیب بود چرا داره اینجوری ب من نگا میکنه حرف میزنه ذهنم از سرشب مشغوله