من و رلم ک آشنا شدیم ما قصدمون بعد مدتی ازدواج شد و رلم ی رفیقی داشت گفت بزار با رفیقت آشناش کنم خلاصه اینا ک باهم حرف زدن دوستم ن گذاشت و ن برداشت گفت ازدواج و اهل دوستی نیست پسره هم جا خورد بهش گفت برار اول یکمی حرف بزنیم همو بشناسیم بعد ابنو بگو خلاصه دختره رو نخواست و از طرفی دختره ی بار داداشم اومده بود دنبالم مستقیما بدون هیچ خجالتی گفت شماره داداشتو بده دوست شم باهاش و من متنفر شدم از این رفتارش و بعد اینکه پسره اونو نخواست ی بار خواستم برم خونشون و رلم دلتنگم بود گفتم بزار کمی ببینمش بعد برم سمت خونه دختره ک دختره فهمید کن فیکون کرد و گفت ب دردت نميخوره و در سطحت نیست و اینا درسته من وضع مادیم خوبه و رلم متوسطه اما خدا وکیلی از هر چیزی بهترینشو گرفته واسم و پول میریزه کارتم ک کم کم جمل کنیم طلا بخریم واسه عروسی من قدردان زحماتشم خلاصه دوستم اعصابمو خورد کرد و من بهش گفتم با رلم کات کردم صرفا اینکه چش شورش دنبالمون نباشه حالا چند وقت پیش امتحانش کردم بهش گفتم مردای مهری چطورین گفت فوق العاده مظلوم و مهربونن در حالی ک قبلا ک فهمیده بود رلم مهرماهیه ازش پرسیدم سکوت کرد وجواب نداد
نظرتون چیه؟
تو پرانتز بگم ک اصلا بعد اون ماجرا هیچی براش نگفتم ن از خریدای رلم ن از پول جمع کردن واسه طلا