آقا ما تصمیم گرفتیم خانوادگی بریم پارک نزدیک خونموم
تا پام و گذاشتم تو پارک دیدم خانواده پسری که دوسش دارمم اونجان (پدر، مادر، زنداداشش و داداشش و برادرزادش، خودشم اونجا بود، خواهر نداره دوتا داداشن)
خودم و زدم به اون راه داشتم میرفتم ، برادرزاده اش دویید
بره سمت وسیله ها (۳ سالشه)
سرش خورد به پای من
خم شدم گفتم: کجا میرفتی؟
بوسش کردم، اونم من و بوس کرد
از اون ور همشون خندیدن. دستش و گرفتم رفتم سمت خانوادشون گفتم: عروس نمیخواین؟😍
(خاک به سرم نمیدونم من کی انقدر پرو شدم😐😂)
مامان بزرگ بچه که میشه مامان اون پسره گفت:
چرا نمیخوایم، میخوایم
بیسکوییت تو بشقاب بود برداشت به من تعارف کرد برداشتم
(کراشم هم داشت با لبخند من و نگاه میکرد قربونش برم الهیییی)
گفتم: ما آشنا شدیم دیگه، فقط موندن خانواده ها😐😂
عروسشون (مامان بچه) گفت: من شما رو کجا دیدم
گفتم نمیدونم مامان جون
یکم حرف زدیم اومدم پیش مامانم اینا
ولی حس میکنم خیلی پرویی شد😐😂