خیلیا بودن که بهم ابراز علاقه میکردن
و حتی ادعای عشق شدید داشتن
و خودشونو به آب و آتیش میزدن که ثابت کنن عاشقن
خیلیاشون شاید نیتشون فقط مخ زدن بودن و دوستی
خیلیاشونم ازدواج
از دوستای برادرم گرفته تا فامیل و همکارام و ارباب رجوع های جایی که توش کار میکردم (نه که بگم من خیلی وَوووو بودما)
شوهرم هم یکی از همونا
ولی شوهرم کسی بود که از بقیه شون مصمم تر بود و بلدتر و تونست دل منو بلرزونه و الان همه اونا یادش رفته
الان که ازدواج کردم وقتی به گذشته نگاه میکنم
میبینم هیچ کدومشون آدم نبودن
با هر کدومشون اگر میرفتم سر زندگی یه جور بدبخت میشدم
انگار خدا میدونه چی برات خوبه یه کم خودش هُلت میده یکمم میزاره به عهده خودت
نمیگم الان با همسرم خیلی خوشبختم نه
تعریف خوشبختی نسبیه
ولی وقتایی که میام تو دلم بگم کاش زن فلانی شده بودم وقتی ریز میشم تو زندگی همون فلانی میگم نه بابا اگه زن اونم میشدم الان از یه بابت دیگه اذیت بودم و حرص میخوردم
خواستم بگم اینجایی که هستیم حتما جاییه که برامون بهترینه
و شاید اگر جای دیگه بودیم اوضاع خیلی بدتر از الان بود