بعد ازینکه از اتاق دکتر اومدم بیرون و گریه میکردم یه نگا به اطرافم انداختم دیدم همه اونایی که یه سگ یا یه گربه بغلشونه با تعجب نگام میکنن
انگار یه دقیقه خودشون ترسیدن از اینکه یروزی قراره اونا ام همچین حسی رو تجربه کنن
ترس از دست دادنشم تموم شد از دست دادمش رفت(