امروز صبح زود باید میرفتیم جایی بعد من یادم نبود شب خیلی دیر خوابیدم حدود ۷ صبح خوابیدم ساعت ۸ مامانم بیدارم کرد گفت بدو دیر شد باید ۵ دقیقه دیگه اونجا باشیم ی دست کت و شلوار برداشت برام گفت تو ماشین عوض میکنی زود بیا بریم دیر شد منم تازه از خواب بیدار شده بودم گفتم باشه باشه با همون لباس اومدم بیرون یهو دیدم همه ی همسایه هامون بیرونن جلسه برگزار کردن از خجالت آب شدم فکر کنین ی تی شرت بنفش پوشیده بودم با ی دامن آبی 🤦♀️🤦♀️🤦♀️🤦♀️😂 گفتم مامان برم لباسمو عوض کنم الان میام گفت نه کسی نیست که دستمو گرفت من از وسط مردم برد من مردم از خجالت🤦♀️🤦♀️🤦♀️😂😐