وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو میشنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه میکرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند میشد، دست کرده بود توی قفسه سینهش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
هروقت دلت گرفت بشین باآب حرف بزن باسنگ حرف بزن روکاغذبنویس بسوزون ولی به کسی اعتمادنکن زخم هاتونوبه کسی نشون ندید این جماعت نمکدان به دست منتظرن،،،،،مرهمشدن پیشکش،،،منتظرن هیزم درونت شن😔اینجادنیای پلیدی هاست.جای که درد دلت را علیه ت استفاده میکنن.رفیقم گفتن حرف دلت خیانت به خودته این امضابمونه به یادگار.راز دلتوبه کسی نگوبزار🫀بمونه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو میشنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه میکرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند میشد، دست کرده بود توی قفسه سینهش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو میشنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه میکرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند میشد، دست کرده بود توی قفسه سینهش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔