مامانم رو خیلی دوست دارم اما اینکه نمیتونم حرفامو بهش بزنم خیلی آزارم میده. یه خواهر بزرگتر دارم اما تا اومدم به خودم بیام ازدواج کرد و من موندم با تنهاییام گاهی حتی حس میکنم تک فرزندم
چرا اومدم بنویسم چون پیوند ابرو دارم بیشتر از یکسال میخوام به مامانم بگم میخوام برش دارم بابا من باهاش معذب میشم اعتماد بنفسمو از دست دادم
اما وقتی تنها میشیم وقتی موقعیت حرف زدنمون هست انگار کل قدرت تکلمم رو در این مورد از دست میدم
جالبیش اینجاست حتی نمیدونم جوابش چی قرار باشه ولی با این وجود گویا میترسم از حرف زدن
هی به خودم میگم بابا فوقش قرار بگه نه فوق فوقش قرار یکم بحث کنید
ولی کو قدرت گفتن ...
دو سال پیش تو یه موقعیت هول هولکی بهش گفتم باعصبانیت بهم گفت نه و گفت کسی چیزی بهت گفته مگه حتما باید کسی چیزی بگه شاید این خواسته خود منه
من حتی وقتی پریود شدم به هیچ کس نگفتم حتی مادرم ...
اینطوری فهمید که وقتی لباسام رو عوض کرده بودم پیراهنم سفید بود بهش لکه خون خورده بود نفهمیده بودم مامانم که اومد لباسارو بندازه لباس شویی فهمید در واقع کار خدا بود وگرنه معلوم نبود تا کی مخفی کنم 🙂
حالم بهم میخوره از ضعفم....
مادرای مهربون اگه این تاپیک رو خوندید لطفاً یکم هم که شده بخصوص به دختراتون حس صمیمیت بدید حس اینکه میتونن حرفاشون رو بهتون بگن حتی اگه جوابتون نه باشه و باهاش مخالفت کنید 🙃