سلام دوستان وقتتون بخیر. اولش بگم واقعا معذرت میخوام اگ رک حرف میزنم چون واقعا نیاز دارم به راهنماییتون
من ۲۶ سالمه و خواهرم ۲ سال از من بزرگتره
من کلا ۴ ساله ازدواج کردم و خونه خودمم بچه ندارم خواهرم ۷ ساله جدا شده از شوهرش اونم بچه نداره و قصد ازدواج مجدد هم نداره
شوهرم خیلی با خانوادم راحته مخصوصا مادرم و خواهرم
در حدی که دور هم ک جمع میشن شیره میکشن و تا صبح بیدارن حالا هر شبی ک بود فرقی نداره چ شب جمعه چه شب شنبه من نمیکشم شیره کلا بدم میاد ی کنار میشینم و تا صبح بیدارم باهاشون اگ بیدار نباشم و تو جمعشون نباشم میگن تو دوست نداری بیاییم خونت یا دوست نداری بیایی خونه ما یا دوست نداری با شوهرت بگیم بخندیم و فلان حتی بهم گفتن چشم نداری ببینی با شوهرت خوبیم نمیدونم چرا اینجور حرفا رو میزنن
خواهرم پوشش مناسبی هم نداره ی لباس تا جای زانوش میپوشه آستین کوتاه و شالش هم مدام میوفته از سرش
من واقعا از این وضع ناراحتم و چیزیم نمیتونم بگم اگ بگم شوهرم با من بد میشه میگه خونواده و فلان و خونوادمم قطع رابطه میکنن باهام موندم چیکار کنم
واقعا دوستان معذرت میخوام اینو میگم من باید شب جمعه انتظار بکشم ک شیره کشی همشون تموم بشه تا بتونم ی رابطه با شوهرم داشته باشم 😐
وقتی هم ک شیره میکشن حالا ب شوخی یا جدی خواهرم به شوهرم میگه حیف تو حیف شدی خواهرم خوب نیس و فلان و من چیزی نمیگم و مادرم میخنده ولی گاهی شوهرم طرفداری منو میکنه و بعضی وقتا شنیدم غیبت منو با خانوادم میکنه
من نمیگم کلا قطع رابطه کن باهاشون اما باید حد و مرزی باشه واقعا ناراحتم و نمیدونم چیکار کنم من اینقدر با خانواده شوهرم راحت نیستم تورو خدا راهنمایی کنین دارم دیوونه میشم