من یک مادر ۴۰سالم پر از استرس و تنش و عصبانیت نمیتونم عصبانیتم و کنترل کنم بچم ۲سال و نیمشه با همسرم بحث خیلی دارم همیشه احساس تنهایی میکنم با خواهر برادرام هم در ارتباط نیستیم چند ماه یبار خونه مامانم هم و میبینیم بر عکس خانواده همسرم
خیلی احساس کمبود دارم
خیلی زیاد
نمیخام واقعیتا رو قبول کنم زود از کوره در میرم نمیدونم چرا اینقدر پر از حسرتم اینقدر تو هم میرم وقتی مادر شوهرم قربون صدقه بچه هایش میره مامان من هیچوقت اینجوری نبوده مشکل خواهر منم دقیقا مشکل منه من باب درد دل حرف زدم
شما بگید چجوری با شرایطتون کنار میاید
همیشه این حس خلأ،تنهایی و بی کسی با من بوده شاد نیستم قبلا تو ازدواج اولم که سرتاسر مشکل بودم نه خونه ای با یه همسر معتاد شادتر بودم همه میگن چقدر پکیدم
همیشه بقیه وقتی از خانواده هاشون میگن حرفی برا گفتن ندارم و ناراحت میشم چ حسادت میکنم هیچوقت مامان بابام بلد نبودن از ما حمایت کنن و بر عکس طرفای مقابل ما اینجوری بودن و ما خورد میشدیم خیلی حرف زدم ولی خالی نمیشم