چند وقت پیش جاریم دستگاه گذاشته بندش بریده مجبور شدن ببرنش اتاق عمل دستگاه در بیارن
منم شوهرم ۲ سال بیکار بود تازه ۲۰ روز بود رفته بود سرکار شوهرم خیلی گیر داد برو بخاطر داداشم چون برادرش هواش داشته باشه داخل کار منم راضی نبودم حتی تاپیکش هست که گفتم دلم نیست ولی رفتم بخاطر شوهرم
۲کیلو نیم موز خریدم بردم شوهرمم زنگ زد برا دخترش بستنی و خوراکی ببر منم ۸ تا بستنی با ۲ تا پاستیل گرفتم بردم
خلاصه گذشت الان که من با مادرشوهر و خواهرشوم جروبحثم شده که پشت سرم حرف میزنن اینم رفته گفته
آره فلانی اومد کلی موز و بستنی آورده اصلا فکر شوهرش نیست خیلی ولخرج بهش گفتم چرا آوردی تو شوهرت تازه رفته سرکار چرا این کارو کردی (اینارو اصلا نگفته به من فقط گفت ممنون ولی پیش پدرشوهرم گفته که من خراب کنه)
کلی پشت سرم حرف زده که من ۱۵ سالمه اون ۳۰ سالشه خیلی ولخرج اصلا فکر نیست حالا دیگه چی گفته خدا میدونه ولی خیلی ناراحت شدم من پول خرجی خونم براش رفتم میوه و خوراکی بردم بهش احترام گذاشتم ولی اون رفته من خراب کرده پیش پدرومادر همسرم
این نوشتم یادم نره چقدر من ساده ام