بچه ها امروز شوهرم اومد وبرادرم شرطارو گذاشت امضا کرد ورفت
ولی بعدش زنگ زد گفت چرا اذیتاش ب خانوادم گفتم گفت برم شادی کنم ک ب ارزوم رسیدم ازش تعهد گرفم
بعد چند روز جدایی تا اینکه تعهد داد حتی حاضر نشد دلجویی کنه رفت
بچه ها فقط برام دعاکنید من خیلی داغونم
قرار شد باهم خوب بشیم تایپ قبل گفتم ک بهم میگه شکاک گفت توهم نباید شکاک باشی داداشم گفت ببین چکارکردی ک شک میکنه
اما اون خیلی ازاینکع تعهد داده ناراحته
من فکرمیکردم درست میشه اما الان بدترشد خیلی بدتر چون داداشم همه حرفا زد اون دیگه کینه برادرم گرفته
میخاسم طلاق بگیرم دلم نیومد گفت فرصت بدم خدااااااا
چرا انقد احمقم
دیگه بریدم
چکارکنم
داداشم گفت طلاق
گوش ندادم
امشب هم بدترین شب عمرم
دعاکنید برام بچه ها
خدایا مردهایی ک قدر زن نمیدونن هیچ وقت زندقسمتشون نکن
من هم بخشیدمش هم میخام زندگیو بهشت کنم براش
امامیگه زدمت نباید میگفتیم زندگیمون ب کسی مربوط نیس من عقد جلو داداشم اصلا حرف نمیزد هرچی داداشم گفت سکوت کرد
اما وقتی رفت زنگ زد ب من گفت تاصبح برقص وشاد باش کارخودت کردی