(باید بمانی
وگرنه دیگران هیچوقت نمی فهمند که چشم ها زبان دارند، میتوانند بگویند( دوستت دارم)
و لب آغوش ها دارد میتوانند هزار بوسه را بگیرند
دست ها بال دارند میتوانند بین موها پرواز کنند
باید بمانی تا من ثابت کنم زیباترین زن ، زنی است که دوستش داریم
و عشق وجود دارد
فقط بین لب های معشوق اسیر است
و ما باید با یک بوسه آزادش کنیم)
خخب حالا متن بعدی
(من آن لحظه که درقلب تو حبس شدم
آزاد ترین بودم
وآزادی همان لحظه ای معنا گرفت
که دست های ما به هم کوک خورد
من میدانم
پر نازک پرنده ها در آسمان چه احوالی دارد
چرا که این حال من است وقتی در آغوش تو هستم
میدانم
پرنده مهاجر وقتی در آشیانه نشست چه احوالی دارد
چرا که ا ین حال من است وقتی در قلب تو سکونت می کنم
من
همه جا غریبم
به جز آغوش تو
پس
بیا پیله ات را باز کن
بیا همدیگر را در آغوش بگیریم
من می دانم
حاصل عشق من وتو یک پروانه می شود
پروانه ای که که تا ابد درآسمان می رقصد و آواز میخواند
پروانه که چشمان رهگذران را نوازش می دهد)