با دوست پسرم تو ماشین بودیم داشت برم میگردوند خونه،دختر عمم قراره ازدواج کنه راجب اون گفتم بهش بعد راجب خواستگاری و اینا حرف شد من گفتم مهریه نمیخوام اما حق طلاق و خروج از کشور و حق حضانت میخوام همین که اینارو گفتم هر چی از دهنش دراومد گفت بهم که تو هنوز چیزی شروع نشده دنبال طلاقی از بس مغرور و خودخواهی غیر خودت به هیشکی اهمیت نمیدی خودتو بکشییَم نمیدم بهت مگه فک کردی کی هستی و از این حرفا... چند دیقه همینطوری گفت منم بغض گرفته بود میدونستم حرف بزنم نمیتونم جلوی گریمو بگیرم هیچی نگفتم بعد دید خیلی تند رفته توجیح میکرد خودشو هی اما من خداحافظییم نکرد باهاش
یه ساعت قبلم پیام داد که معذرت میخوام نمیخواستم ناراحتت کنم و اینا بلاکش کردم از همه جا
خیلی دوسش داشتم اما با این کارش ثابت کرد بیخود حساب باز کرده بودم روش😔😔