بیست سالمه
این تابستون یه سری کار داشتم توی آموزش و پرورش
تو تایم امتحاناتم که چند وقت پیش بود هرروز خانوادم اشکمو درآوردن چون میخاستن برن خونه روستا
بعدش که امتحانا تموم سد گفتم بریم ولی منو برگردنید بعد تعطیلات به کارام برسم
امروز نشسته بودم دیدم از حیاط صدا میاد بابام میگفت آره دانش آموزاش مونده سرش مدرسه هاش موندن سرش
بعدم من رفتم گفتم خب چکار به اینچیزا دارید مگه من چیزی دارم میگم
بعدم جنگ افتاد به من میگن تو پررو و زبون درازی میگن نمیزاریم درس بخونی و کار کنی و ...
اتفاقا من خیلی شخصیت ارومی دارم ولی خب وقتی کاری نداشتم چرا الکی پشت من تو حیاط صحبت میکنن
الانم که داره میزارم تنها برم کوهو کمر چون بهم کلی حرفای بد زدن 🙂