2777
2789
عنوان

تولدم خراب شد

1061 بازدید | 47 پست

داستانو خلاصه میکنم 

شوهرم تصمیم میگیره واسه تولدم سوپرایزم کنه یه مهمونی دوستانه کلا ۱۰ ۱۵نفره خانواده ها نبودن فقط جوونا 


داییشاو خاله اش پسرعموش دوتا از دوستامون و خواهرمن و داداشام

با خواهرم هماهنگ میشه شام بندری و الویه درست میکنه خواهرم

قبل اومدن ما میره باغی که مهمونا جمع شده بودن 


اصلا تو نمیره و میمونه تو فضای بیرون باغ 


وقتیم رفتیم منو شوهرم گفت به شوهرم زنگ زدن ما باید بزیم میخواد بره سرکار 

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

خا

❤یه جایی خوندم که می‌گفت : هیچ وقت یک مادر رو سرزنش نکنید، چون خودش خیلی بهتر از شما این کارو بلده... هر روز یک احساس سنگینی و غم داره که مدام تکرار میکنه :کاش بیشتر بودم، کاش بهتر بودم و کاش مهربون تر بودم🥺🥺🥺❤وقتی یکی رو میبینین بچه اش کارغلطی کرده هی بش نگید چرا نگفتی،چرا باش حرف نمیزنی،شاید اون بچه...اونوخ بااین حرف دل مادرشوخون میکنی 🧡خدایاشکرت❤🧡پروفایلم نون خالی گذاشتم،دلتون نخواد😐/مهتابی سوخته سابق،حالا کسیم نمیشناسه ها،کلا من گمنامم🥺/😔خون میچکد از دیده در این کنج صبوری ،این صبر که من میکنم افشردن جان است😔/یه صلوات مهمونم کنین🧡❤/شنیدی میگن:به مورسید و پاره نشد؟؟؟؟مو هروقت به مو رسیدم پاره شدم،یعنی یکبار نشد به مو برسم و پاره نشم...😐🫡

خب

 بمانم بمانی ببینند بمیرند🤍🧿•                                      تویی تنها ساکن قلب این دختر ؛🤍.           تو نوری هستی که قلبمو گرم نگه داشتی❤️‍🔥.https://www.ninisite.com/discussion/topic/13582698/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87?postId=338050990 اگه داستان کوتاه عاشقونه دوس داری بیا تو تاپیکم

هرچی بهش گفتم چته هیچی نگفت بعد گفت بهم محل نذاشتن

درصورتی که همه گفتن هرچی بهش گفتیم بیا تو اصلا نیومده 


گذاشت رفت بدون خداحافظی از جمع و من خیلی ناراحت و سرخورده شدم



شوهزم خیلی ناراحت شد زنگ میزنه به مامانم ک گلایه کنه میگه حالا که اینجوری کردن تولدشو خراب کردن و اعصاب مارو خراب خراب کردن منم دیگه پا خونشون نمیزارم و مامانمم بهش میگه برا من خط و نشون نکش و شوهرم تلفنو قطع میکنه


بعو مامانم زنگ زده میگه عیب نداره میخواسته بره سرکار میگم من مطمینم که نمیخواست بره شوهرش 

میگه من نمیدونم طلبکار بود از من

خواهرم زنگ زد جوابشو ندادم

شوهرم خیلی ناراحته

میگه همه هی گفتن این چرا اینجوریه 

دوستام گفتن ما کلی رفتیم بهش گفتیم بیا تو نیومد 


چیکار کنم اگه زنگ زد یا دیدیمش 

مامانمم اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108